Wednesday

من غریبم

غربت یعنی‌ همین که نزدیکترین شخص زندگیت را هم نتوانی شریک رازت کنی‌، یا اگر کردی سریع پشیمان شوی. یعنی‌ همین که بین گفتن و نگفتن دردت به عزیزت گیر کنی‌، آخر سر هم نگویی چون مثلا صبوری!یعنی‌ همین که مادرت فرسنگ‌ها دور باشد و نتوانی دردت را بگویی چون می‌ترسی‌ غصه بخورد. یعنی‌ همین که دردت برای خودت هم نو باشد و حتا نتوانی هضمش کنی‌ این غدهٔ جدید را. "این جملهٔ کیریستین ببن را خیلی‌ دوست دارم:" گاهی چقدر کسانی‌ که نزدیکان خود می‌ نامیم از این واژه دورند

Friday

ما ‌ز یاران چشم یاری داشتیم، خود غلط بود آنچه می‌‌پنداشتیم

سر کار هستم ولی‌ همهٔ حواسم پی‌ نامه ایست که باید بنویسم، سه هفته است که باید بنویسم اش، پیشنهاد تراپیستم است که برایش نامه بنویسم و حرفهایم را بزنم. بنظرام فکر خوبی‌ است چون از وقتی‌ تصمیم به نوشتنش گرفته ام انگار سبک شده ام امیدوارم با نوشتنش و فرستادنش آرام تر هم بشوم. هر روز صبح موقع سر کار رفتن و دوباره عصر که از سر کار بر می‌گردم با خودم جمله‌هایش را مرور می‌کنم، نامه را بارها همین گونه پشت فرمان ماشین نوشته‌ام و ویرایش کرده ام. جملاتم را پس و پیش کرده ام. فکر کنم دیگر برای روی کاغذ آمدن آماده است، ولی‌ من نه اصلا آماده نیستم، باز هم یاد حرفش می‌‌افتم که میگفت " تو چون خوب حرف میزنی‌ زیاد خوب نمینویسی" چقدر حرف‌هایش را باور داشتم،شاید هنوز هم دارم. خوب دوست صمیمی‌‌ام بود.

این " بود" جملهٔ قبل را که نوشتم گلویم بسته شد، بغضم را قورت می‌‌دهم، نمی‌‌خواهم سر کار گریه کنم.

برایم این نامه خیلی‌ مهم است، فقط یک بار نوشته میشود پس باید هر چه که این مدت زیر دوش، موقع غذا پختن و خوردن، موقع کار کردن روی پروژه‌های سر کار، موقع ورزش حتا در لحظات معاشقه‌ام در خیال به او می‌گفتم را برایش بنویسم. نمیخواهم وقتی‌ تمام شد و برایش فرستادم یادم بیفتد که چیزی جا مانده است.

وای که تا کجا نفوذ کرده که حتا در خصوصی‌ترین لحظات با من بوده است!

نمیخواهم گله کنم حتا پرسشی هم ندارم که جوابش را بخواهم، این نامه برای من بی‌ جواب است، یک طرفه. از طرف من به او.

فقط می‌خواهم بداند که چقدر برایم سخت بوده است. باز بغض گیر کرده در گلویم!

می‌خواهم بداند که چه شوکی به من وارد شد که هنوز گاهی پس لرزه‌هایش میلرزانندم. باید بنویسم که تصمیمی که گرفت با منطق من جور درنمی آید. بنویسم که رسم دوستی‌ این نبود، که برایم سخت بود، درد ناک بود قبول کنم که بعد از ۲۰ سال دوستی‌ بی‌ هیچ حرف و صحبتی‌ رفتی‌، چطور بپذیرم که بیست سال از زندگی‌ من و خودت را ب یک آن ندیده گرفتی‌.

باید بنویسم و اعتراف کنم که من نمی‌‌توانم، برای من بیست سال دوستی‌ برابر با بیست سال زندگی‌ است، بیست سال زحمت است، مثل بزرگ کردن یک کودک است. بنویسم که انگار چیزی را گم گرد‌ام نه اصلا انگار خودم گم شده ام. برایم آنقدر سخت بوده است که خودم نتوانستم از پسش بر بیایم، کمک خواسته ام.

تراپیستم میگفت حالت‌هایت مثل کسی‌ است که عزیزی را از دست داده، در شوک مانده‌ای سوگواری کرده ای، و حالا مرحلهٔ قبول کردن است، که نبودنش را بپذیری و باور کنی‌.

از دست دادن عزیز راحت تر است چرا که مردن دست من و تو نیست. تو توانستی ۲۰ سال را خاک کنی‌ من هم باید بکنم، ناگزیرم.

Saturday

روزهای تنبل کشدار

روزهای تنبل کشدار (به کسر ک) تابستان

چقدر دور به نظر می آیند. روزهای بلند و گرم

آفتابی که انگار تا آخر دنیا قرار بود بتابد. افکار راحت آزاد در اتاق بزرگ پرسه میزنند. روزهای خوش طعم. گاهی طعم گیلاس و گاهی‌ هلو. روزهای زرد مثل زردالو

کتاب‌های خوب کتبخانهٔ پدر و فراغتی بی‌ نهایت طولانی. شب‌های خنک آب پاشی شده. دل هایی که همه ایوان شده اند رو به باغچه.....

و نو جوانی که تکرار نشدنی‌ است

Friday

در خانه می‌‌مانم

بالاخره یک روز خانه می‌‌مانم برای خودم چای درست می‌کنم نه چای حاضری، چای دم شده در قوری سفید گل نارنجی که مادرم برایم خرید و دوستم برایم آورد.

!در خانه می‌‌مانم و چای مینوشم و تلویزیون برنامهٔ فارسی پخش می‌کند، هر چه باشد فرقی‌ نمیکند

در خانه میمانم و پرده‌ها را بالا میکشم تا آفتاب تمام خانه را بگیرد

در خانه میمانم و با خیال راحت آشپزی می‌کنم، پیاز داغ و سیر داغ درست می‌کنم، آش میپزم، خورش بادمجان و فسنجان میپزم

در خانه میمانم و با فنجان قهوه کنار پنجره مینشینم و کتاب میخوانم، ۱ ساعت، ۲ ساعت هرچقدر دلم خواست

در خانه میمامنم و فیلمی که مدتهاست گرفتم که ببینم ، می‌‌بینم

در خانه می‌‌مانم و بیصبرانه منتظر تلفن مادرم میشوم، تلفن میزند و برایش حرف میزنم و برایم حرف میزند

در خانه می‌‌مانم و طعم خانه ماندن را مزه مزه می‌کنم و نا خود آگاه به خانه فکر می‌کنم به اینکه وقتی‌ ترکش می‌کردم نمیدانستم که بازگشتی نیست لا اقل اگر هم باشد اینگونه نخواهد بود

در خانه می‌‌مانم و فکر می‌کنم

تهران انار و........ ندارد

فیلم تهران را از زمان ناصر الدین شاه با اکنون مقایسه میکرد. در مورد حرفه تهرانیها تا شکل و شمایل و وضعیت زندگی‌شان میگفت و اینکه چقدر بیسواد بودند و اکثرا تریاکی بودند و عیاشی میکردند. بسیار جالب بود که میگفت در تهران در آن زمان ۸۰ مسجد، دو بیمارستان، دو مدرسه و البته بیش از ۲۰۰ طویله وجود داشته است! البته گفته میشود که عیاشی از زمان ترک‌ها در ایران رواج پیدا کرده است.

انتخاب آهنگ‌ها را بسیار دوست داشتم. در جایی از فیلم آهنگ معروف ایران ایران با صدای رضا رویگری پخش شد و ناگفته نماند که بند بند وجودم تکان خورد. همیشه این آهنگ حس عجیبی‌ به من میدهد ایران ایران که میگوید برای ایران دلم غنج میرود انگار ولی‌ به لفسل حال بعدی پیدا می‌کنم، نمیدانام بالاخره از این آهنگ خوشم میاید یا نه؟!

فیلم را خیلی‌ دوست داشتم

Sunday

نا رفیق

ببین تو که نخود هر آشی، چرا آشی که واسه ما پختی نخود نداشت؟! ها؟

Friday

نقاب

کتاب کیمیا خاتون را تازه تمام کردم. به نظرم کتاب روان نوشته شده بود و من موضوع را دوست داشتم. فقط جای شعر‌های ناب مولانا از دیوان شمس خالی‌ بود.به نظرم نویسنده کمی‌ بی‌ سلیقه گی کرده چرا که بهترین وصف حال می‌توانست شعر‌هایی‌ از دیوان شمس باشد.
جایی در انتهای کتاب کیمیا خاتون از اطرفیانش گله می‌کند که چرا انسان‌ها این چنینند تا وقتی‌ که تو را خوشبخت می‌بینند سعی‌ در این دارند که به طریقی آن را خدشه در کنند دائم میخهند به تو گوشزد کنند آنچه را که بابتش خوشحالی‌ بی‌ دوام است یا تو در اشتباهی‌ یا........ ولی‌ وقتی‌ میفهمند که بدبختی دیگر به کارت کاری ندارند، دیگر میتوانند آرام سر جایشان بنشینند و بیچارگی ات را تماشا کنند
به راستی‌ چند نفر هستند کسانی‌ که ازشادیت شاد شوند یا از ناراحتیت غمگین؟ در مقابل چند نفر هستند که از ناراحتیت خوشحال میشوند ؟