Friday

!من هم می رنجم

هیچ وقت عادت نداشتم غر بزنم. همیشه فکر می‌کردم بهترین خصوصیت اخلاقی‌‌ام همین باشد. هیچ وقت هم عادت ندارم گله کنم یعنی‌ آنقدر کم پیش می‌‌آید که باعث تعجب میشود. البته بد تر هم شده‌ام قبلتر‌ها بیشتر از حالا گله و شکایت می‌کردم گاهی غری هم شاید میزدم ولی‌ به یمن مهاجرت و ۶ سال زندگی‌ در غربت که سه سالش هم تنهایی مطلق بوده است همان اندک جسارت گله مندی را هم از ما گرفت! مهاجرت خیلی‌ کارهای دیگر هم کرد که خوب اکثرا نتیجه‌اش مثبت بوده است. مثلا من بی‌ صبر و تحمل را صبور کرد، خیلی‌ صبور! یک زمانی‌ باید جداگانه و مفصل در باب این مهاجرت بنویسم.احساس می‌کنم که علت این ساکت بودن و در برابر اتفاقات و رفتار‌ها دم برنیاوردن این است که متاسفانه در اکثر موقع با برخورد شدید اطرافیان مواجه میشوی وقتی‌ که انتقاد میکنی‌. حتا بعضی‌ افراد ناراحت میشوند که چرا ازشان رنجیدی! می‌خواهم بگویم رنجشم را، می‌خواهم تعجب کنند، برایشان عادی میشود و من هم عادت می‌کنم که نریزم در دلم. تا نترکیده است باید شروع کنم

Wednesday

TIME MAGAZINE

چند روزیست که بحث رای دادن جهت انتخاب تأثیر گذارترین فرد سال برای مجلهٔ TIME مطرح شده است. در Facebook خبرهایش مرتب به روز میشود از دو روز پیش و امروز صبح دیدم که موسوی به رتبه ۱ رسید.
چیزی که بسیار تأسف آور است این است که دیدم بعضی‌ افراد با افتخار اعلام کرده بودند که صد بار رأی داده اند و جایی چند روز پیش خواندم که شخصی‌ نوشته بود مجله تیم چند بار رای دادن را اشکال نمی‌داند. واقعا هنوز هم هستند کسانی‌ که باید بهشان اصول اخلاقی‌ را گوشزد کرد؟ یعنی‌ مجله TIME باید حتما بگوید و تاکید کند که چند بار رأی ندهید تا واقعا بفهمند که نباید بیشتر از یک بار رای داد؟ هیچ وقت آن سوی قضیه را فکر نمیکنند که به حقوق دیگران تجاوز کردند؟ نه فقط به حق شرکت کنندگان بلکه به حق رأی دهندگان، یعنی‌ جای کس دیگر تصمیم گرفتند و بجایش رای داده‌اند، آخر این اعتراضات با چه هدفی‌ بود مگر نه اینکه به رای هایی که داده بوئد و به حساب نیامده بود اعتراض داشتید مگر نه اینکه به اینکه جای شما تصمیم گرفته بودند اعتراض داشتید؟ پس این چه رسوأ
در طی این اتفاقات اخیر، منظورم فعالیتهای در اعتراض به انتخبات است، واقعیتهای دردناکی از طرف جامعه برایم روشن میشود که بسیار شرمآور است. فکر نمیکنم با این سطح توجه و احترام به اخلاق بتوانیم جامعهای‌ سالمی داشته باشیم. فقط می‌توانم بگویم متاسفم.

رابطه

من معتقدم که آدم‌ها به هم جذب نمیشوند مگر اینکه نواقص اخلاقی‌ مشترکی داشته باشند. شاید ظاهر قضیه اینطور به نظر بیاید که علایق و ایده‌های مشترک دارند ولی‌ در واقع خلل‌ها و کمبود‌ها نقش بزرگتری در نزدیکی‌ ادامها ایجاد میکنند

من غریبم

غربت یعنی‌ همین که نزدیکترین شخص زندگیت را هم نتوانی شریک رازت کنی‌، یا اگر کردی سریع پشیمان شوی. یعنی‌ همین که بین گفتن و نگفتن دردت به عزیزت گیر کنی‌، آخر سر هم نگویی چون مثلا صبوری!یعنی‌ همین که مادرت فرسنگ‌ها دور باشد و نتوانی دردت را بگویی چون می‌ترسی‌ غصه بخورد. یعنی‌ همین که دردت برای خودت هم نو باشد و حتا نتوانی هضمش کنی‌ این غدهٔ جدید را. "این جملهٔ کیریستین ببن را خیلی‌ دوست دارم:" گاهی چقدر کسانی‌ که نزدیکان خود می‌ نامیم از این واژه دورند

Friday

ما ‌ز یاران چشم یاری داشتیم، خود غلط بود آنچه می‌‌پنداشتیم

سر کار هستم ولی‌ همهٔ حواسم پی‌ نامه ایست که باید بنویسم، سه هفته است که باید بنویسم اش، پیشنهاد تراپیستم است که برایش نامه بنویسم و حرفهایم را بزنم. بنظرام فکر خوبی‌ است چون از وقتی‌ تصمیم به نوشتنش گرفته ام انگار سبک شده ام امیدوارم با نوشتنش و فرستادنش آرام تر هم بشوم. هر روز صبح موقع سر کار رفتن و دوباره عصر که از سر کار بر می‌گردم با خودم جمله‌هایش را مرور می‌کنم، نامه را بارها همین گونه پشت فرمان ماشین نوشته‌ام و ویرایش کرده ام. جملاتم را پس و پیش کرده ام. فکر کنم دیگر برای روی کاغذ آمدن آماده است، ولی‌ من نه اصلا آماده نیستم، باز هم یاد حرفش می‌‌افتم که میگفت " تو چون خوب حرف میزنی‌ زیاد خوب نمینویسی" چقدر حرف‌هایش را باور داشتم،شاید هنوز هم دارم. خوب دوست صمیمی‌‌ام بود.

این " بود" جملهٔ قبل را که نوشتم گلویم بسته شد، بغضم را قورت می‌‌دهم، نمی‌‌خواهم سر کار گریه کنم.

برایم این نامه خیلی‌ مهم است، فقط یک بار نوشته میشود پس باید هر چه که این مدت زیر دوش، موقع غذا پختن و خوردن، موقع کار کردن روی پروژه‌های سر کار، موقع ورزش حتا در لحظات معاشقه‌ام در خیال به او می‌گفتم را برایش بنویسم. نمیخواهم وقتی‌ تمام شد و برایش فرستادم یادم بیفتد که چیزی جا مانده است.

وای که تا کجا نفوذ کرده که حتا در خصوصی‌ترین لحظات با من بوده است!

نمیخواهم گله کنم حتا پرسشی هم ندارم که جوابش را بخواهم، این نامه برای من بی‌ جواب است، یک طرفه. از طرف من به او.

فقط می‌خواهم بداند که چقدر برایم سخت بوده است. باز بغض گیر کرده در گلویم!

می‌خواهم بداند که چه شوکی به من وارد شد که هنوز گاهی پس لرزه‌هایش میلرزانندم. باید بنویسم که تصمیمی که گرفت با منطق من جور درنمی آید. بنویسم که رسم دوستی‌ این نبود، که برایم سخت بود، درد ناک بود قبول کنم که بعد از ۲۰ سال دوستی‌ بی‌ هیچ حرف و صحبتی‌ رفتی‌، چطور بپذیرم که بیست سال از زندگی‌ من و خودت را ب یک آن ندیده گرفتی‌.

باید بنویسم و اعتراف کنم که من نمی‌‌توانم، برای من بیست سال دوستی‌ برابر با بیست سال زندگی‌ است، بیست سال زحمت است، مثل بزرگ کردن یک کودک است. بنویسم که انگار چیزی را گم گرد‌ام نه اصلا انگار خودم گم شده ام. برایم آنقدر سخت بوده است که خودم نتوانستم از پسش بر بیایم، کمک خواسته ام.

تراپیستم میگفت حالت‌هایت مثل کسی‌ است که عزیزی را از دست داده، در شوک مانده‌ای سوگواری کرده ای، و حالا مرحلهٔ قبول کردن است، که نبودنش را بپذیری و باور کنی‌.

از دست دادن عزیز راحت تر است چرا که مردن دست من و تو نیست. تو توانستی ۲۰ سال را خاک کنی‌ من هم باید بکنم، ناگزیرم.

Saturday

روزهای تنبل کشدار

روزهای تنبل کشدار (به کسر ک) تابستان

چقدر دور به نظر می آیند. روزهای بلند و گرم

آفتابی که انگار تا آخر دنیا قرار بود بتابد. افکار راحت آزاد در اتاق بزرگ پرسه میزنند. روزهای خوش طعم. گاهی طعم گیلاس و گاهی‌ هلو. روزهای زرد مثل زردالو

کتاب‌های خوب کتبخانهٔ پدر و فراغتی بی‌ نهایت طولانی. شب‌های خنک آب پاشی شده. دل هایی که همه ایوان شده اند رو به باغچه.....

و نو جوانی که تکرار نشدنی‌ است

Friday

در خانه می‌‌مانم

بالاخره یک روز خانه می‌‌مانم برای خودم چای درست می‌کنم نه چای حاضری، چای دم شده در قوری سفید گل نارنجی که مادرم برایم خرید و دوستم برایم آورد.

!در خانه می‌‌مانم و چای مینوشم و تلویزیون برنامهٔ فارسی پخش می‌کند، هر چه باشد فرقی‌ نمیکند

در خانه میمانم و پرده‌ها را بالا میکشم تا آفتاب تمام خانه را بگیرد

در خانه میمانم و با خیال راحت آشپزی می‌کنم، پیاز داغ و سیر داغ درست می‌کنم، آش میپزم، خورش بادمجان و فسنجان میپزم

در خانه میمانم و با فنجان قهوه کنار پنجره مینشینم و کتاب میخوانم، ۱ ساعت، ۲ ساعت هرچقدر دلم خواست

در خانه میمامنم و فیلمی که مدتهاست گرفتم که ببینم ، می‌‌بینم

در خانه می‌‌مانم و بیصبرانه منتظر تلفن مادرم میشوم، تلفن میزند و برایش حرف میزنم و برایم حرف میزند

در خانه می‌‌مانم و طعم خانه ماندن را مزه مزه می‌کنم و نا خود آگاه به خانه فکر می‌کنم به اینکه وقتی‌ ترکش می‌کردم نمیدانستم که بازگشتی نیست لا اقل اگر هم باشد اینگونه نخواهد بود

در خانه می‌‌مانم و فکر می‌کنم